العلامة المجلسي
96
حياة القلوب ( فارسي )
چون عبد المطّلب به نزديك آن حضرت رسيد ، از أسب فرود آمد وآن جناب را در بر گرفت ودر ميان ديدههايش را بوسيد وگفت : اى نور ديده ! اين أسب واستر وناقة را سيف بن ذي يزن براي شما به هديه فرستاده است وشما را سلام مىرساند . پس آن حضرت أو را دعا كرد وبر أسب سوار شد ، وأسب از شادى ونشاط قرار نمىگرفت . وگويند كه : نسب آن أسب چنين بود : عقاب بن ينزوب بن قابل بن بطّال بن زاد الرّاكب بن الكفاح بن الجنح بن موج بن ميمون بن ريح ، وريح را خدا به قدرت خود بىپدر ومادر آفريده بود . وچون از عمر شريف حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم هشت سال وهشت ماه وهشت روز گذشت ، عبد المطّلب را مرض صعبى عارض شد ، پس فرمود كه أو را بر روى تختى برداشتند ودر پيش پردههاى كعبهء معظمه گذاشتند ، ونه پسر أو بر دور تخت أو قرار گرفتند وهمه بر أو مىگريستند ، وحضرت رسول آمد ونزديك جدّ بزرگوار خود نشست ، أبو لهب خواست كه آن حضرت را دور كند ، عبد المطّلب بانگ زد بر أو وگفت : اى عبد العزّى ! تو عداوت اين برگزيدهء خدا را از دل بيرون نخواهى كرد ، پس رو بسوى أبو طالب گردانيد وأو را بسيار در باب رسول خدا وصيّت نمود ، وساير أولاد خود را در اعزاز واكرام آن حضرت مبالغهء بىحد فرمود وگفت : عنقريب جلالت وعظمت شأن أو بر شما ظاهر خواهد شد . پس لحظهاى بيهوش شد ، وچون بهوش آمد با أكابر قريش خطاب نمود وگفت : آيا مرا بر شما حقّى هست ؟ همه گفتند : بلى ، حقّ تو بر صغير وكبير ما بسيار لازم گرديده است ، خدا تو را جزاى خير دهد وسكرات مرگ را بر تو آسان گرداند ، چه نيكو أمير وبزرگى بودى براي ما . عبد المطّلب گفت : وصيّت مىكنم شما را در حقّ فرزندم محمّد كه أو را گرامى داريد وبزرگ شماريد ودر رعايت حقّ أو وتعظيم شأن أو تقصير منمائيد . همه گفتند : شنيديم وقبول كرديم .